2019/05/21
۱۳۹۸ سه شنبه ۳۱ ارديبهشت
حتی‌خواندن این‌مصاحبه‌هم ترسناک است
گفت‌وگو با مردی که 3 عضو خانواده‌ای را کشت

حتی‌خواندن این‌مصاحبه‌هم ترسناک است

متهم در این گفت وگو کابوس های شش ساله اش را تعریف کرد.

دوات آنلاین-اعتراف مرد جوان به قتل سه عضو یک خانواده، راز جنایتی هولناك رافاش کرد؛ جنایتی که در جریان آن مرد جوانی سه عضو خانواده صاحبخانه اش را کشت و در این سالها در بازجویی ها سکوت کرده بود. گفت‌وگوی جام جم با این متهم را که مجتبی نام دارد بخوانید. او در این گفت وگو کابوس های شش ساله اش را تعریف کرد.

 

  • چندسالته؟

۳۶ سال

 

  • متاهلی؟

بله

 

  • فرزند هم داری؟

دو پسردارم،

 

  •  شغلت چه بود؟

آبمیوه فروشی داشتم.

 

  • چند برادر و خواهرید؟

دو برادر هستیم.

 

  • رابطه ات با خانواده‌ات چطور بود؟

رابطه خوبی داشتیم. همیشه سعی می کردند رفاه ما را تامین کنند.

 

  • حسرتی از دوران کودکی در دلت مانده است؟

پدر و مادرم را خیلی دوست دارم اما هیچ وقت نتوانستم بگویم دوستتان دارم و بغلشان کنم. پدرم همیشه سر کار بود و برای رفاه ما زحمت می کشید اما این زحمت باعث شد حسرت گفتن دوستت دارم به دلم بماند، بعد از ۳۶ سال زمانی مادرم را بغل کردم و به او گفتم دوستت دارم که دستانم با دستبند و پاهایم با پابند بسته شده بود.

 

  • تحصیلاتت چقدراست؟

تا دیپلم ریاضی درس خواندم

 

  • چرا ادامه ندادی؟

به کامپیوتر علاقه داشتم و به جای درس خواندن سراغ این کار رفتم.

 

  • چی شد کارت به اینجا کشید؟

به خاطر قتل سه عضو يك خانواده

 

  • توضیح بده.

يك روز پسرصاحبخانه ام به نام یاشار سراغم آمد و گفت خانه را تخلیه کن، می خواهیم خودمان اینجا بنشینیم. ما تازه تمدید کرده بودیم و قرارداد داشتیم با هم درگیری لفظی پیدا کردیم و او به طرفم حمله کرد. من هم گلویش را محکم گرفتم و او هم گلوی مراگرفت. وقتی به خودم آمدم او روی زمین افتاد و دیگر نفس نکشید.

 

  • یاشار چندسالش بود؟

پیش دانشگاهی بود.

 

  • بعد چه کردی؟

رفتم طبقه دوم، پتویی آوردم. در صندوق عقب ماشین هم پارچه ای شبیه طناب داشتم که با پتو و آن، یاشار را بستم تا راحت بتوانم جسدش را در صندوق عقب خودرو قرار دهم.

 

  • می خواستی جسد را بیرون ببری؟

برای جسد هنوز تصمیم نگرفته بودم می‌خواستم با پدر و مادر یاشار تماس بگیرم و برایشان توضیح بدهم که ناخواسته پسرشان را کشته ام. با گوشی یاشار به پدرش زنگ زدم و خواستم همدیگر را ببینیم. داوود در ستارخان قرار گذاشت، با خودروی ال ۹۰ به آنجا آمد، من قصد کشتن نداشتم. سراغ یاشار را گرفت، به او گفتم برای دیدن پسرش سمت کرج برویم. وقتی به زیاران رسیدیم ماجرای قتل یاشار را برایش تعریف کردم، ناگهان کنار اتوبان توقف کرد و پیاده شد. سنگی برداشت و به پشت من زد. نفسم چند ثانیه بند آمد. بعد از آن ضربه آدم دیگری شدم و عصبانیتم به من دستور می داد. با همان سنگ ضربه ای به سرش زدم که نقش بر زمین شد. بعد او را سوار ماشین کردم و به محل خلوتی رفتم. او را از ماشین پیاده کردم و خواستم سمت ماشین بروم که او به سمتم آمد، اسلحه را از ماشین برداشتم و شلیک کردم.

 

  • چند تیرشليك گردی؟

نمی دانم.

 

  • اگر قصد قتل نداشتی، چرا اسلحه همراه داشتی؟

اسلحه همیشه در کیفم بود.

 

  • از کجا خریدی؟

به جای طلبم از فردی گرفته بودم.

 

  • بعد از قتل جسد را رها کردی؟

نه با الکلی که در صندوق عقب داشتم بود، آتش زدم.

 

  •  چرا با همسر داوود تماس گرفتی؟

نمی دانم، مغزم کار نمی کرد، به او گفتم یاشار تصادف کرده است، در وردآورد باهم قرار گذاشتیم. همراه هم به سمت سیمان آبيك رفتیم. وقتی به آنجا رسیدیم، ماجرای دو قتل را برایش تعریف کردم، با کیفش شروع به كتك زدن من کرد. عصبانی شدم و با اسلحه به او شليك كردم.

 

  • اعتراف به دو قتل سخت نبود؟

خودش هم باور نمی کرد و می گفت دروغ میگویی. اما من ماجرا را کامل تعریف کردم.

 

  • جسد سومین مقتول را هم آتش زدی؟

کمی از الکل مانده بود که روی صندلی عقب ماشین ریختم و آتش زدم.

 

  • چطور به تهران برگشتی؟

خودم را به جاده رساندم و سوار ماشین مسافربر شدم و به تهران آمدم.

 

  • اسلحه را چه کردی؟

در طول مسیر سلاح و تلفن همراه مقتولان را در بیابان رها کردم، گوشی یکی از آنها در جیبم جامانده بود که در تهران در سطل انداختم.

 

  • وقتی به تهران رسیدی چکارکردی؟

به مغازه ام رفتم. حالم خوب نبود، رفتم از داروخانه قرص گرفتم و خوردم. بعد به خانه پدرم رفتم و خوابیدم. بیدار که شدم به بهانه این که می خواهم از میوه و تره بار موز و طالبی بخرم، ماشینم را برداشتم و به انتهای همت رفتم و جسد یاشار را از صندوق عقب بیرون آوردم و زیر تابلویی انداختم.

 

  • شب جنایت توانستی بخوابی؟

جایی که خوابیده بودم رو به دیوار بود و صحنه قتل ها را روی دیوار می دیدم، حس مرگ داشتم. تا مدت ها به هر اتاقی می رفتم، فکر میکردم صدا می آید.

 

  • دچار عذاب نشدی؟

همیشه عذاب وجدان داشتم، همه چیز اتفاقی رخ داد. مقصر اصلی اسلحه لعنتی بود. نمی دانم چرا همه جا با خودم حملش می کردم. بعد از قتل و برای رهایی از عذاب وجدان، هرهفته برایشان خیرات می دادم. هر پنجشنبه شش بار فاتحه می‌خواندم. از داوود می خواستم مرا ببخشد.

 

  • در این شش سال به عنوان مظنون بازداشت نشدی؟

چند بار احضار شدم و مدتی هم بازداشت بودم،

 

  • چرا اعتراف نکردی؟

به خاطر خانواده ام و آبرویم. اگر اعتراف می کردم، آبروی خانواده ام می رفت.

 

  • به محل های قتل برنگشتی؟

يك سال بعد از قتل میخواستم سراغ اسلحه بروم و مخفی اش کنم که هیچ وقت جرات پیدا نکردم، خانواده ام زنجانی هستند، برای رفتن به آنجا باید از آبيك رد می شدم. به پل آبيك که می رسیدم دوباره خاطرات قتل سراغم می آمد و مثل يك ایست و بازرسی در زندگی ام و گذشته ام بود.

 

  • در این مدت تصمیم نگرفتی راز قتل را فاش کنی و خودت را از عذاب وجدان خلاص کنی؟

بعد از قتل دیگر زندگی نکردم. این قتل زندگی ام را نابود کرد. همسرم هم به پای من سوخت، کارمند بانك بود و هر وقت قرار بود به او پستی بدهند به خاطر من و مظنونیت به قتل موضوع انتصاب لغو می شد. در این شش سال با کابوس و ترس زندگی کردم.

 

  • چطوری روش قتل به ذهنت رسید؟

باور کنید من هيچ نقشه ای نداشتم. این قتل ها با برنامه ریزی نبود، همه چیز پشت سر هم رقم خورد.

 

  • وقتی تیراندازی می کردی، حرفی نمی زدند که شليك نکنی؟

وقتی اولین تیر را به داوود شليك كردم، گفت «تو، تو» این صحنه همیشه مقابل چشمانم بود. آن لحظه نمی فهمیدم چکار میکنم.

 

  • این شش سال چطور گذشت؟

هیچ کس نمی دانست چه اتفاقی افتاده است. حتی عزیزترین افراد زندگی ام. تنگی نفس گرفته بودم، بعضی شبها قلبم می گرفت. حتی باهمسرم بداخلاقی کردم طلاق بگیرد و خودش را از من خلاص کند که پای زندگی مان ماند.

 

  • در این مدت حتی به دوستانت هم ماجرای قتل را نگفتی؟

يك بار سراغ يك روحانی رفتم و به دروغ گفتم، دوستم سه نفر را کشته و از کشور خارج شده است. حالا برای توبه نمی داند چکار کند، او راهنمایی ام کرد و وقتی می‌خواستم خداحافظی کنم، گفت: برو خودت را معرفی کن و خلاص شو، سعی کن از اولیای دم رضایت بگیری. او فهمیده بود، قاتل خودم هستم.

 

  • چرا از کشور فرار نکردی؟

چند بار از کشور خارج شدم اما به فرار فکر نمی کردم، می خواستم بمانم و جبران کنم. همیشه دنبال کار خیر بودم، تحقیق کنید که در این مدت به چند زندانی کمک کردم تا آزاد شوند، این کارها را می کردم تا بتوانم خودم را خالی کنم.

 

  • در این مدت خواب آنها را ندیدی؟

يك بار یاشار و مادرش به خوابم آمدند. گفتند ما که کاری به تو نداشتیم و چیزی نگفتیم چرا ما را کشتی؟ یاشار همان لباس زمان قتل تنش بود.

 

  • چند وقت بعدی آن خانه را تخلیه کردی؟

بارها اتفاق افتاد که وسایل خانه بدون این که به آن دست بخورد می شکست. این موضوع طبیعی نبود، می دانستم کار مقتولان است آنها را قسم دادم که با بچه هایم کاری نداشت باشند، بعد هم خانه ام را عوض کردم.

 

  • فکر می‌کردی دوباره دستگیر شوی؟

چند بار احضار شدم و برایم پیامك پیگیری پرونده می آمد. هربارکه بازجویی می‌شدم تا سه چهار ماه حالم بد می شد. به احضار و بازجویی عادت داشتم اما قصدی برای اعتراف نداشتم.

 

  • اگر جای اولیای دم بودی، می بخشیدی؟

به خاطر بچه هایم می بخشیدم و میگفتم دیگر سمت هیچ جرمی نرو. خودم همیشه از داوود می خواهم، من را به خاطر بچه هایم ببخشد.

 

کلید واژه
دیدگاه‌ها

نظراتی كه به تعميق و گسترش بحث كمك كنند، پس از مدت كوتاهی در معرض ملاحظه و قضاوت ديگر بينندگان قرار مي گيرد. نظرات حاوی توهين، افترا، تهمت و نيش به ديگران منتشر نمی شود.